تبليغاتX
روزهای مهدی
 
خاطرات شخصی
 
گمان مبر از موی سپیدم به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

  نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 13:51  توسط مهدی  | 
دو تا مطلب براب نوشتن دارم

۱- دیدگاه:

روزی چندتا دانشمند داشتند با یک قطار مسافرت می کردند. یکی مهندس بود یکی فیزیک دان بود و یکی ریاضی دان. قطار داشت از جلوی یک مرتع رد میشد و یک گوسفند که سفید به نظر میرسید دیده شد. مهندس گفت جالبه همه گوسفندان این منطقه سفید هستند. فیزیکدان گفت نه حداقل یکی از گوسفندان این منطقه سفید است. ریاضی دان گفت هر دو اشتباه می کنید. حداقل یک گوسفند در این منطقه است که یک طرف بدن آن سفید است.

خوب این رو برای کسی نوشتم که نظرش در مورد انسانیت مثل مهندس هاست اما واقعا فیزیکدانه. در صورتی که حرف ریاضی دان در مورد اون یک گوسفند درسته. حتی همه همون یک گوسفند هم ممکنه سفید نباشه.

۲- حقیقت زشت:

روزی فکر می کردم که من تنها کسی هستم که با خانوادم مشکل اعتقادی دارم. خیلی برام سخت بود و تا حدودی غیر ممکن که خودم رو تحمل کنم چون اشکال رو توی خودم میدیدم. این من بودم که با بقیه فرق داشتم نه اونا. کمی گذشت تا با کس دیگری آشنا شدم که به درد من مبتلا بود. خدای من چه خوب یکی من رو درک می کرد و حرف هام رو می فهمید. کمی گذشت البته بیشتر از کمی. دیدم خدای من توی فامیل خودم هم کسانی بودند که با عقاید خانواده مشکل داشتند اما من تازه دیدمشون. بازم مدتی گذشت و رفتم سر کار و ماه رمضون رسید. بعضی ها نهار میاوردند ولی بعضی ها نهار نمیاوردند و روزه می خوردند و معلوم بود که خانوادشون خبر ندارند که اونها روزه نیستند. حدسم درست بود و اونها خیلی زیاد هم بودند. الان که دارم دور و برم رو نگاه میکنم میبینم که نسل ما و نسل قبل از ما هیچ سنخیتی با هم ندارد و تغییرات شدید جامعه از همین منسعب میشه. باباها و مامانها این راه که میروید به ترکستان است. تا کی میتونید حکومت کنید و زورکی عقایدتون رو خورد بچه ها بدین؟ دوره شما تموم شدست.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 0:50  توسط مهدی  | 
گفتم که دلم هست پیش تو گرو

دل بازده آغاز مکن قصه نو

افشاند هزار دل ز هر حلقه زلف

گفتا که دلت بجو و بردار و برو

  نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 9:3  توسط مهدی  | 
چقدر سخته کار روتین داشته باشی و اون تموم بشه

چقدر سخته بمونی سر دوراهی و گزینه ها برات ۵۰ - ۵۰ باشه

چقدر سخته دلت بخواد یه کاری رو ادامه بدی ولی نتونی

چقدر سخته فکر کنی ........ اما بعدش حس کنی ......... اصلا حال آدم بد میشه

چقدر داره زندگی برام سخت میشه

چقدر حس اتلاف وقت دارم

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 10:3  توسط مهدی  | 
فکر کنم ۳۰ تا ۴۰ سالی میشه که هول رفتن به سربازی رو داشتم. یعنی حدود ۱۲ تا ۱۳ سال قبل از تولدم. اما در اولین روز تابستان امسال بود؟ آره فکر کنم، خودش بود، یک روز گرم. در عین ناباوری به خودم آمدم و دیدم سربازیم تموم شد. باورم نمیشه، هنوزم باورم نمیشه.

بالاخره سربازیم تموم شد.

پاورقی : هرچی سخت تر بگذره خاطرهاش شیرین تره. سربازی دلم برات تنگ میشه :)

  نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 14:55  توسط مهدی  | 
شب سردیست و من افسرده

راه دوریست و پایی خسته

می کنم از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

پاورقی : *******************

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 15:50  توسط مهدی  | 
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده عادات شوی

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن

  نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 15:16  توسط مهدی  | 
سلام به همه دوستانم

همیشه یه موضوع بود توی ذهن من و فکرم رو مشغول می کرد. همیشه از خودم می پرسیدم من کیم؟ منظورم اسم و نصب و مقامم نیست. ببینین هم آدما توی صحبت و رفتارشون میگن : قلبم مغزم فکرم روحم رفتارم شخصیتم جسمم و از این جور اصطلاحات که نشون میده یک انسان در واقع روح جسم شخصیت و غیره نیست. اینها همه متعلقات من هست. پس با این توضیحات من کیه یا چیه؟

در یافتن جواب این سوال بهم کمک می کنید؟

پاورقی علمی: فکر کنم هرچه قدر هوش مصنوعی پیشرفت کنه انسان نتونه برای اون یک من بسازه و اون هرگز نمی تونه بگه هوش من یا تصمیم من. من عجیب ترین موجود روی زمینه.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:51  توسط مهدی  | 

چند باری خلیج فارس رو از نزدیک دیده بودم تا آمدم به قلب اون. اول جزیره لاوان و بعد به سکوی نفتی سلمان. آب و هوای گرم و شرجی اون رو دوست داشتم. وقتی که توی یدک کش بودیم و ما رو به شدت تکون می داد عاشقش شدم. بادهای گرم و صدای خروشیدنش من رو شیفته خودش کرد.

زمانی بود که اگر اعراب می گفتند خلیج عرب خیلی بهم بر می خورد و عصبانی می شدم. اما بعد از چند روز زندگی روی سکو و درک عمیق اون اوضاع برام عوض شد. حالا اگر کسی بگه خلیج عرب در کمال خونسردی و بدون عذاب وجدان به فجیع ترین شکل می کشمش.

پاورقی ایمنی: لطفاً به شوخی هم نخواهید این موضوع رو تست کنید چون همیشه راهی برای بازگشت نیست.

پاورقی احساسی: فقط ما ایرانی ها ( بچه هایی از نسل رستم و کورش ) لیاقت این رو داریم که صاحب خلیج فارس باشیم.

 

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:1  توسط مهدی  | 
سلام

دوستان قدیمم که به این بلاگ سر میزنن همگی می دونند که دو سال پیش در یک حادثه الکی (تعمیر کولر) چشم من آسیب دید. دو عدد براده آهن توی چشم چپ من رفت که یک سال تموم باعث اختلال شدید توی دید من بود. قصه از این قراره

دو سال پیش وقتی جسم خارجی رفت توی چشمم رفتم بیمارستان فیض که درش بیارن. خنده داره اما این که خودم با دستای کیف درش نیاوردم از اشتباهات بزرگ زندگیم بود. اونچا محیطش خیلی آلوده هست و تمنا می کنم که اگر لازم شد به کلینیک های خصوصی مراجعه کنید و نه اونجا. دچار عفونت های میکروبی و ویروسی شد چشمم. به جایی رسیدم که دکتر گفت اگر این داروها تا ۶ ماهه دیگر بهبود نداد دیدت رو باید بری توی نوبت پیوند قرنیه. جالب نیست؟؟؟؟ من فقط یک جسم خارجی رفت توی چشمم که راحت هم درش آوردن و اون روز هم گفتن حتی نیازی به پانسمان نداره بعد از یک سال و عفونت ناشی از عدم رعایت بهداشت توسط عوامل بیمارستان فیض رسیدم به نوبت پیوند قرنیه؟؟ خلاصه که بخت با من یار بود و بعد از هزینه های هنگفت و نسخه های با قیمت های نجومی به پیوند نیازی نشد. اما هنوز آثاری از اون حادثه توی دیدم هست و گاهی واقعاْ اذیتم می کنه مثل چند روز گذشته. آخرین دکتری که رفتم ظاهراْ از بقیه بهتر بود. در نهایت گفت به اون چیزهایی که میاد جلوی دیدت (خطوط و سایه شیار ها و ...) دقت نکن مغز سعی میکنه خودش حذفشون کنه. بعد هم به دلیل عدم انطباق دید دو چشمم دچار انحراف چشم شدم. مطالعه برام کمی سخت شده چون این انحراف جزئی در طول مطالعه موجب سردردم میشه.

بالاخره دکتر آب پاکی رو ریخت روی دستم که اون چیزهایی که تو دیدت هست خوب نمی شه بهش فکر نکن و هر وقت انحراف چشمت دیگه قابل تحمل نبود بیا عمل کن.

خلاصه دکترهای فیض زندگی من رو خراب کردن. ظاهراْ اون پزشک های تازه کار که توی اورژانس هستند تا یه قبرستون رو پر نکنن چیزی یاد نمی گیرن.

  نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 9:46  توسط مهدی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM